تبليغاتX
متولد ماه مهر

متولد ماه مهر

A Boy Grows Up; And Sees SomeTroubles That Wants to Let You Know; By Different Way




این که یه چیزی داره سقوط می کنه یا صعود بستگی به دید ما داره... البته زمان می تونه حقیقت رو نشون بده!



- اول: تبریک به خودم برای اینکه بعد از مدت ها آپ کردم...
- دوم: سبک نوشتنم فکر کنم یه ذره عوض شده.... فرمت نوشتنم رو هم می خوام عوض کنم...
- آخر : سلامتی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:40  توسط حمید  | 

چه زود گذشت! .... یک سال ... و هر سال هم می گم چه زود گذشت... مگه چه قد عمر می کنیم که از این روزها این قدر بی تفاوت می گذریم ... دوست داشتم حس یه کودک رو نسبت به این گذشت زمان داشتم.... بی خیال ... و هر تولد شادی رو برام به ارمغان می اورد... حس می کنی همه دارن قدم به قدم این زندگی-و باهات میآن... اما حیف که هرچه می گذره می فهمم که دارم از بقیه دورتر می شم... دارم بزرگتر(!!!) می شم و بی نیازتر به بقیه... البته این چیزی نیست که دوست داشته باشم... بلکه حقیقتیه که باید باور کنم...

 


* این بلاگفا هم از شانس بد من، باید روز تولد من باز نشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 1:23  توسط حمید  | 

یه حسه بدی نسبت به این زمان لعنتی پیدا کردم.... این زمان خیلی زود می گذره..... اصلا منو دچار یه یأس فلسفی کرده (به قوله آقای آذری!!!!! معلم فیزیک سابق)... این مشکلی رو هم که توی ۲ پست قبلی گفتم به این امید فراموش کردم که حالا خیلی زوده اصلا درباره ی چنین چیزی فکر کنم.... ولی واقعا زود نیست و به قول این جمله ی تلخ ، خیلی زود دیر می شه...

جدیدا هر وقت کسی درباره ی آینده صحبت می کنه تنم می لرزه... حتی خیلی کارهایی رو که می خواستم تو این شهریور انجام بدم نمی تونم انجام بدم... واقعا دنبال همون شادی هستم که تو دوران دوری از وبلاگ داشتم.... دیگه حس بزرگ شدن رو از گذر ماه ها ندارم و بالعکس انگار فقط دارم به مرگ نزدیک می شم و این رو برای بقیه هم حس می کنم....

تا به حال به دنیای بدون زمان فکر کردید.... گر چه که تصورش غیر ممکنه ولی حقیقتیه که انتظارش رو می کشم...

 


* وبلاگ هم واقعا جای خوبیه واسه درد و دل (یا درد دل! )...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 20:9  توسط حمید  | 

داشتم تو آرشیو آف-ها تو یاهو مسنجر می گشتم یه چیزی پیدا کردم خیلی قشنگ بود؛ که به این حال آشفته ی ما یه ذره امید می داد:

زندگانی برگ بودن در مسير باد نيست… امتحان ريشه هاست… ريشه اش هرگز اسير باد نيست… زندگانی پيچك است… انتهايش ميرسد پيش خدا … انتهاي مسير پايانش پايان نيست . . . آغاز يك زندگی است . . . بايد آن را سبز كرد … بايد آن را آب داد … با آبپاش لحظه ها

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 15:1  توسط حمید  | 

نمی دونم چرا این شهریور این جوریه.... یه چند سالی بود که داشتم باور می کردم که این حسی که تو این ماه لعنتی دارم فقط به خاطر خیالات خودمه ....... ولی نمی دونم چرا این فکر و خیالات به طور متناوب و تو این ماه برام تکرار می شه.... فکری که به خاطر سر بلند کردن و دیدن آخر این زندگی برام به وجود میاد..... فکر به مرگ و بعد از اون.... نمی دونم ... شاید افسرده شدم.... یه حس نا امیدی تمام وجودمو گرفته که آخرین بار هنگام مرگ مادربزرگم بود که به سراغم اومد.... فکر به اینکه واقعا این دنیا چقدر زود می گذره و آخرش هم اگر بنده ی خوبی باشیم به بهشتی می ریم که شاید خیلی چیزایی که تو این دنیا داریم و نداشته باشیم.... پدر و مادر و مادربزرگ ها و پدربزرگ ها (که الان باید بگم مادربزرگ و پدربزرگ) و..... شاید بگین و بگن که تو بهشت شاید کسایی باشن که جاشونو پر کنه و شاید چنین حس نیازی رو نداشته باشیم .... ولی حتی (چرا باید بگم حتی!) فکر به این هم یه بغضی تو گلوم می ذاره و حس ناامیدی توی وجودم ایجاد می کنه که بهشت واقعا بهشتی نیست که تصور می کنم...... شاید الان برام، در برابر اون بهشت باشه ولی وجود بعدی به نام زمان مثل تیر این خیال خوشی رو از سرم می بره.... خیلی دوست دارم که اسم این حس رو افسردگی بذارم ولی ای کاش افسردگی بود و دارویی داشت.... خودم هم می دونم چه حس کودکانه و بچه گانه-ایه..... فقط سعی می کنم که عشق به خدا رو واقعا داشته باشم.... به امید اینکه خدا بدونه من چه می خوام (و می دونم که چه آرزوی کوچیکیه!).....و به امید این که همه ی عزیزانمون در دنیایی که انتظارشو می کشیم وجود داشته باشند .... یک جمله از معلم قرآن ابتدایی مون به یاد دارم که می گفت: همانا با یاد خدا دل ها مطمئن می شوند....






می دونم واسه این حرف ها زوده... ولی...






برعکس همه ی پست ها این پست در انتها با ناامیدی تموم شد... دوست دارم شما یه امیدی به من بدین....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 16:15  توسط حمید  | 


You'll remember me when the west wind moves
Upon the fields of barley
You'll forget the sun in his jealous sky
As we walk in fields of gold
So she took her love for to gaze awhile
Upon the fields of barley
In his arms she fell as her hair came down
Among the fields of gold


Will you stay with me, will you be my love
Among the fields of barley?
We'll forget the sun in his jealous sky
As we lie in fields of gold
See the west wind move like a lover so
Upon the fields of barley
Feel her body rise when you kiss her mouth
Among the fields of gold


I never made promises lightly
And there have been some that I've broken
But I swear in the days still left
We'll walk in fields of gold
We'll walk in fields of gold


Many years have passed since those summer days
Among the fields of barley
See the children run as the sun goes down
Among the fields of gold
You'll remember me when the west wind moves
Upon the fields of barley
You can tell the sun in his jealous sky
When we walked in fields of gold
When we walked in fields of gold
When we walked in fields of gold


                                                                                                                Sting 


 



فقط یک ماه دیگه مونده تا این تابستون هم به خاطرات ما اضافه بشه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 19:47  توسط حمید  | 

  دارم به یه آدم یه بعدی تبدیل می شم!! از هر چیزی یه منفعت و سودی می خوام ... دارم به ماشینی تبدیل می شم که فقط یه هدف رو توی سرش داره و بدون در نظر گرفتن چیزهای دیگه راه رو برای خودش هموار می کنه!

   آهنگ های Evanescence آدم رو توی حال عجیبی قرار می ده: دیشب به همین فکر می کردم که دارم واقعاً موجودی تک بعدی می شم و فقط به آخر فکر می کنم، ولی آخرش چی ؟! واقعاً رسیدن به هدف نهایی برای ما خوشبختی و رضایت می آره؟

   خوشبختی رو هر کی برای خودش تعریف می کنه.... یادمه یکی می گفت آدم زمانی خوشبخته که هر چی رو بخواد به دست بیاره! شاید این جمله خیلی سطحی به نظر برسه ولی آدم می تونه با یه ذره ربط دادن به چیزای دیگه مفاهیم جالبی رو از همین جمله ی ساده بفهمه! آخه بعضی مواقع آدم ها حرف ها رو از ته دلشون می زنن... جایی که حتی می شه چیزهای قشنگی رو هم پیدا کرد! کمال می تونه آخرین هدف برای هر انسانی باشه و همه ی کارهای یه فرد توی زندگیش، برای رسیدن به اونه (می تونه هم نباشه)! ولی مساله اینه که آیا ما به کمال می رسیم؟!

   نه !!!! پس چرا تلاش ما رسیدن به کماله؟!

   همه می دونن که خدا کامل و انسان ناکامله و بالاخره نقص هایی داره... روزی رو تصور کنید که شما هم کامل بودید... آیا انگیزه ای برای زندگی بود؟

   نه !!!! شاید عدم وجود در چنین شرایطی ،گرچه فهمش برای ما غیر ممکنه، بهترین گزینه است!! 

   رسیدن به هدف پایانی همیشه پایان خوشبختیه... خوشبختی یعنی بودن در راهی که مقصد اون هدف پایانی ما یعنی کماله ... می تونید اینو حس کنید ... ممکنه در غم انگیز ترین حالت شما خوشبخت ترین باشید در حالی که شادترین فرد بدبخته... اگر با این تفکر سراغ اون تعریف بریم می بینیم که ما وقتی چیزی رو می خوایم که نیاز داشته باشیم و نیاز نقص رو در وجود ما ثابت می کنه و به دست آورد نیاز یعنی تلاش... چیز دیگه ای که این تعریف خوشبختی به ما می گه اینه که ما تا موقعی خوشبختیم که بخواهیم و برای به دست آوردن خواسته هامون تلاش کنیم... تلاش در حیطه ی محدودی که هدفش به ما نزدیکه و ما می تونیم اونو به دست بیاریم یعنی پایان خواسته های ما و پایان خوشبختی (که نمی شه این رو خوشبختی خوند)....  

  نتیجه این نوشته کوتاه برای شما ممکنه چیزی رو در بر نداشته باشه ولی همین نوشته ی کوتاه می گه که حس رضایتی که ما برای رسیدن به اهدافمون داریم به راهی که برای رسیدن به اون ها داریم بستگی داره... همیشه برای به دست آوردن خواسته هامون نباید فقط یک بعد رو در نظر داشته باشیم و چگونگی طی کردن این راهه که احساس رضایت رو برای ما میاره ...

 

        

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 13:35  توسط حمید  | 

به همین سادگی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 13:37  توسط حمید  | 

   نصف ما آدم ها واقعا هدفی نداریم.... اگر هم هدفی داریم به خاطر اینه که به ما تحمیل کردند؛ که ای کاش این هدف های تحمیل شده رو یه ذره بهشون فکر می کردیم... ولی بیا یه لحظه فکر کن ببین این کارهایی که انجام می دیم طبق کدوم هدفه؟! به کجا ختم می شه؟! خب آخرش؟! چی شد؟!

   البته اهدافی که انتخاب می کنیم بستگی داره به این که کمال رو در چی می بینیم... اصلا مشکلمون هم همینه که یاد گرفتیم یه سری چیز رو الکی اسمشو بذاریم اعتقاد... ولی در واقع این ها همون چیز هایی اند که بهشون اعتقاد نداریم!!!... مسلما کمال رو هم در چیزی می بینیم که بهش اعتقاد نداریم!

   اهداف ما این قدر محدود اند که تموم می شن... یه جمله می تونه کل زندگیمون رو نقض کن:که چی؟ (یه جای دیگه درباره ی این موضوع می نویسم)

  ولی قسمت جالبش اینه که ما از این اهدافمون هم دفاع می کنیم... در حالی که خودمون هم نمی دونیم به کجا می رسه... شاید هم می دونیم... ولی دقت نمی کنیم که نقطه ی پایان رو کجای زندگی قرار دادیم... اصلا آیا باید نقطه ی پایانی وجود داشته باشه؟

همه ی ما این چیز ها رو می دونیم.... حداقل یه بار به این موضوع فکر کردیم... ولی آخه چرا نمی تونیم کارها و اهدافمون رو طبق مفهوممون از کمال تنظیم کنیم:

می دانیم ولی نمی خواهیم!!!


* تا یادم نرفته؛ عیدتون مبارک.... ( چه جمله ی تکراری شده برام!!!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 22:27  توسط حمید  | 

If the night turned cold
And the stars looked down
And you hug yourself
On the cold cold ground
You wake the morning
In a stranger's coat
No-one would you see
 ? You ask yourself, Who'd watch for me  
? My only friend, who could it be
It's hard to say it
I hate to say it
But it's probably me
......
....
..
 
                        Sting                    
 
              
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:16  توسط حمید  |